Saturday, April 19, 2008

جهان وطن

جهان وطنم؟

باشم!

جهان من هنوز پای تختی در کابل دارد

نامم هر چه طنین عوض کند،

باز به سال 1967 می رسد

سال لیلا خالد

در سینه ام هنوز زخمی از دل کندن گل می کند

فقط گم که می مانم

در سراچه های باغ علی مردان

با دختری که به افسانه بیعت کرد، پیدا می کنم بازی

بازی یی که پر بسیار عوض کرد و بردنی نشد

جهان وطنم؟
فرانکفورت چرا از من گذرنا مه می خواهند ؟

چرا هنوز دیگری هستم ؟

جهان خاتونی که دنیا ازش هزار و یک شب می خواهد

جهان وطنم

چه جهان وطنی!

در جهانی که امان اش را در بی من می داند

در دهان من حرف می گذارد

جهانی که مرگ مرا خود کشی می داند

حتا خدای آسمان مرا تعیین می کند

جهانی که بی من هیچ کم نمی آورد

با من اما بسیار

جهان وطنم

و از پنج سو رد می شوم

تا همیشه کابل پای تخت جهان من بماند

خالده نیازی

Wednesday, February 20, 2008

Lady

تو لیدی گفتی من لیلی شنیدم

آن دوباره لیلی بود

دختر شب های بی خواب شهری که لیلی بسیار و لیدی کم داشت

کلیک، درود؛ و حرفی تا چیزی گفته باشی

شکار در شهری که گذرنامه جیره می کند؛ زیره به کرمان شد

در حرمی، که هنوز برو بیا دارد لیدی نامی ست

باید حرفه یی تر شد؛ لیلی تر

در شهری که مجنون هاش به کانت درس عقل می دهند

و عشق برو بیایی با موسیقی مصرف است

فقط چشم هات در خانه نیست

مثل من که مثل نیستم ؛ نه لیلی و نه لیدی

و هنوز بسیار دارم سر درد تا درد سر نه کنم

سالی راکه پوست انداخته ام

شهری که لی_ لیدی هاش دست و دل باز تر از هوشی ست که نوش شد

حیف است در قماری ببازم؛ که نه کرده ام

لیلی نیستم که هوش از سرت ربایم و قوزک پا ارزانی ات کنم

و چهار کتاب مهراب بستری که سفره حا تم است

هوشیار تر از آنم که لبی این جا لبی آنجا دام کنم

که پشت سر نگذاشتم 2500 سال کراهت

تا فردا یک دوباره در دوباره باشم

در برو بیایی که هستی فقط چشم هات در خانه نیست

نگاهی که هنوز در لنگرود متن است

خالده نیازی

Wednesday, January 9, 2008

شعر


سرفه نیست از دهان تو، تا من گلو صاف کرده باشم

مویه بر لانه سیمرغ است، خرگاه خاکستر

آتشکده زرتشت است، بلخی که دیرگاهی ست مولانا را به خاطر نمی آورد

مزاری که دوستم بر آن گذشته ست

گورگاه هزاران رشید، عبدل و گمنامی که در شهادت اش

تنها یک زن گریست

زنی که نامش را تف کرد

زنی که بوسه بر دهانش مرد شدن هجاه شد

شیون اش را چنان خورد که دیگر برای بودن

به سرفه یی محتاج است که تو کرده باشی

سرفه یی تا گلو صاف کند

و در عزای آن که بر باد ضریح شد

خاکتوده یی را ماتم کند که تاریکش کرده ست

سرفه نیست، شعر است

زایمان دیر پا و پر دردی که زهدان زنی نازا

دیرگاهی خوابش را دیده بود و من زائیدم اش

دهان ، دست، لب، پیکر، پر و پرواز تو

بر مزاری که من بودم

سرفه یی بود

تا من مجاور خاموشی

شعری را که در گلوگاهش گیر کرده بود

شدن برائت دهد

عزیز من ! بر عکس شعریست که من مرده ام

خالده نیازی

Sunday, January 6, 2008

بر عکس




از عکسی گریخته ام که من نبود

بر عکسی که من نیست

در خانه یی که نیست، گیر کرده ام

در خانه یی که از من تهی ست خالی ام

دیگر هیچ تخیل شعری را که در خیال جا خالی کرد، باز نمی دهد

شاعرم می دانم ! و میدانم

شعری که دست نمی دهد ، راهی به من که دست از خود شسته ام باز نمی کند

در بن بستی که هستم پای خیلی ها به آن سو رسید

ار چند آن سو در خیال من خانه ست

شطرنجی که شصت و چهار خانه اش مات ام می کند، بازی در دست من ا ست

درود! کوتاه فقط...بلند می آید اما صورتک های که که پدرود را ساده می کنند

اسبی که بر بال هاش آفتاب تمثال خیالی ست

در برهوتی بی گیاه فکری که از هیچ سر زد، چریدن نمی داند

و دلت که مثل متروی لندن برام تنگ است....امروز چقدر شلوغ بود

که نشد سری به خطی بزند که ایستگاه چندم اش من بودم
پیاده تنها با سایه یی میروم که آشنا پارس می کند

تا برگشت به خانه که من نیست را دوباره از بر کنم

درود کالده ! خالده در عکسی که من نبود طنین دیگری داشت


خالده نیازی

06.01.2008

Tuesday, December 11, 2007

زيان


نزدیک تر از حس
خالی تر از خالی
انتظاری خالی از حس
فردا روزی دیگری ست که شعار ترا شعر انگار نمی کند
چقدر باید مرده باشم که فکر کنم هنوز زندگی میسر است
وقتی اندازه یک هیچ برای خودم نیستم تا تو های همیشه
ضرب در من که یک صفر در سمت نباید صفرم می کند
حساب شان درست در بیاید

زیان من هستم
تسلای درد ناک
که بیرنگ کنم خود را در نمی گیرد های همیشه و هنوز
و نگیرم باز در گیر وداری که اندازه یک نمیدانم کی در کجا در گیرم کند
با خودم / که بیشترین زخمم
و دریغ دیگر فقط دریغ دیگریست تا بماند
زیان من هستم اگر جز این بوده باشم

Sunday, December 9, 2007

سرفه

مثل مرد
که سرطان زن دارد
مثل من
که فکر می کند مینم
زمینم
و همچنان
در زمینه ی تندِ یکی از پیاده روهای عابرم
که سرخ پوست ها را سرخ می کند در تابه بایرم
آفتابه گی نکن
که ازدیاد منی
در دیارِ زنی که از یادش برده ای
روی من - مین - زنی که شیرت داد
در شعری که زیر ِ یکی از سطرهام دفن شد
تو مرده ای
وچون یابوی مریضی که شیهه تا هرات داشت
هنوز سنّت که سنّ ِ بلندِ مرا دارد
سِنت از جیبِ بلاهتی برمی دارد
که تو را مرد کرد
تو مرده ای
و من که دیگر صدا ندارم
در ماتمی که دارم
شیون که می توانم بکشم
بکشم گیسم را در سوگِ مردی که رفته رفته گریخت؟
تو که اهل ِمردان ِ غیور ِافغانی
بگو بگو شیرت
کیر ت در خراسان چه می کند؟
خونت در پاکستان
کونت چه شد که پاک به فاک رفت؟
مثل همان مردی که سرطان ِ من دارد
من آن زنم که لختش کرده ای لبِ آب
به خواهرانت گفته ای بشور بساب
چون سنّت
که هوادار ِسازمان ِ حُمق ِ توست
سنتِ خون ِزن - من را کوفت می کند
چون قایق با دماغه برخورد کرده ای
هنوز
به سرفه ای محتاجم که در زمستان گم شد

Monday, November 19, 2007

بازی
خیلی وقت است سری به باید نباید های از ما بهتران نه زده ام. دلیل اش شاید این نقطه باشد که سر جای خودش نیست. هی می پرد و بی جا می کند هنجاری را نه انگار نقطه آخر بر کتاب یست که سر نوشته شدن ندارد. فایده اش چیست؟ همین یعنی بی فایده خوب است تا با فایده بد باشد. نه اصلان خوب است بی آنکه بد بوده باشد. وقتی بهانه برای ضرب شدن با هیچ نداری و خوب استی چرا که دیگر به درد بد نمی خوری و دوستانت ضرب در روزهای رفته رفته اند.

یعنی کاری بوده اند که تمام شده اند. کاری که دست خود شان نبوده. تمام باید می شدند. اصل کار نبوده اند. مثل این نقطه که انگار می کند اگر سر جای خودش نه باشد چشم گیر تر هست. یعنی نیست تا باشد. و این خط خطی که من می کنم تا شما دنبال یک نیست سرگردان شوید. شاید نه. و این خوب است. بازی با خیلی آغاز شد و با خیلی ببخشید تمام می شود.

خالده نیازی

18.11.2007