Monday, February 2, 2009

Da oben

Da oben

Erfriert ein Traum

Ist es echt, das seidene Tuch?

Da oben, das nie aufgeschlagene Buch…

Ruhend in Vaters Ängste vor Fragen

Wozu die Hülle aus seidenen Träumen?

Auch hier könnte Daheim sein

Und Vater, dessen Kalender keinen Anfang hat,

freut sich auf das Ende

Denkst du?

Denke ich...

آن بالا، خوابی خنک می خورد

صدات بلند بود

دستمال ابریشم راستی هراتی ست؟

یا حرامی یی از چین؟

آن بالا؛ کتابی که هرگز ورق نخورد

جوابی به بی چرایی پدر نشد

گذارش این که این خانه در خواب خانه ست

و پدر که گاهنامه اش سر نداشت، به آخر دلخوش

تا هستی در نیستی کند

فکر می کنی؟

فکر می کنم

خالده نیازی


Thursday, July 31, 2008

حس

این همه من که تویی

و باز تو که تعهدی با تو دارد

و تو که دنیا را گد می زند تا دوباره پر دهد

باشد ! بازی همان می ماند

یکی که تو نیست برای تو می بازد

و من که حوصله یی در باختن دارم

از دنیایی که بلی می خواهد تا برنده ات کند

نه پس می گیرم

می مانم نه!

آره ! نه می مانم

و می مانم من که تو نیست

دور دیگر پر که دادی

آن که به جای من کات می کند نمی داند

توس ها چنان دست آموز شده اند که پر در دستان تو اند

ببر و باز و باز و باز

که بردنی نیستم!

خیالی نه پخته ام تا دوری در ساعت زده باشد

صدام را بر دیواری حک نه کرده ام تا در گوش موشی هوشی فراهم کنم

فقط حس برهنه کرده ام

Saturday, June 28, 2008

تک

تک،تک
تک می کند یکی را که گیر مانده
در ساعتی که ایستاده و او دوره اش می کند
تا روزی فک کند از نو
و نو که کهنه ایست مثل این که می گردد
تا وقت پا به پایی کرده باشد
یدی کوتاه یست
و شعر که حالی ست
تا در حال قالی کرده باشی
بازارش دست زبانی ست که در مانده
تا دست دیگر زیانی فارسی کند
تک تک برد ری که دری ش فارسی تر است
از پسا نمی دانم چند در کجا با که
تک تک یست تا خواب مرده یی را بیدار کند
و من که شاعرم
کاری به بازاری نه دارم
تا در دیروز به روزم کند
خالده نیازی

بستر

بستر که تنهایی کشیده،

نمی کشد مرا که تنها ترش میکنم

بیهوده ست

بردن بالشی از بیخوابی

به پایین و بالای خانه یی که خالی اش را از تو می داند

و آمد و شدی که از عشق فقط شقی دارد

و ع اش را که عینن تنهایش می کند

انداخته....تا اخته بماند

بیهوده ست

تاختن بر میدانی که فتح اش فاتحه بر خویش است



میان این همه آخ و باخ و پاک و فاک


نمی گیرد من

بر خاکی که بی آب تر از خواهران نجیب من اند

آن سوی تنهایی مردی نیست ، عددی نیست

تا عاقبت با یک چلیپا بایگانی اش کنند

و آن همه اهورا، ولگرد، شازده و اووانگرد


گردی به پای عشق نشد

تا بردی از تنهایی گردد

دیگر خیال بی خیال

فردا یکی که نه گفت راست

خواهد کرد

آنگاه

تنها تنهایی ست که تنهاست

Saturday, April 19, 2008

جهان وطن

جهان وطنم؟

باشم!

جهان من هنوز پای تختی در کابل دارد

نامم هر چه طنین عوض کند،

باز به سال 1967 می رسد

سال لیلا خالد

در سینه ام هنوز زخمی از دل کندن گل می کند

فقط گم که می مانم

در سراچه های باغ علی مردان

با دختری که به افسانه بیعت کرد، پیدا می کنم بازی

بازی یی که پر بسیار عوض کرد و بردنی نشد

جهان وطنم؟
فرانکفورت چرا از من گذرنا مه می خواهند ؟

چرا هنوز دیگری هستم ؟

جهان خاتونی که دنیا ازش هزار و یک شب می خواهد

جهان وطنم

چه جهان وطنی!

در جهانی که امان اش را در بی من می داند

در دهان من حرف می گذارد

جهانی که مرگ مرا خود کشی می داند

حتا خدای آسمان مرا تعیین می کند

جهانی که بی من هیچ کم نمی آورد

با من اما بسیار

جهان وطنم

و از پنج سو رد می شوم

تا همیشه کابل پای تخت جهان من بماند

خالده نیازی

Wednesday, February 20, 2008

Lady

تو لیدی گفتی من لیلی شنیدم

آن دوباره لیلی بود

دختر شب های بی خواب شهری که لیلی بسیار و لیدی کم داشت

کلیک، درود؛ و حرفی تا چیزی گفته باشی

شکار در شهری که گذرنامه جیره می کند؛ زیره به کرمان شد

در حرمی، که هنوز برو بیا دارد لیدی نامی ست

باید حرفه یی تر شد؛ لیلی تر

در شهری که مجنون هاش به کانت درس عقل می دهند

و عشق برو بیایی با موسیقی مصرف است

فقط چشم هات در خانه نیست

مثل من که مثل نیستم ؛ نه لیلی و نه لیدی

و هنوز بسیار دارم سر درد تا درد سر نه کنم

سالی راکه پوست انداخته ام

شهری که لی_ لیدی هاش دست و دل باز تر از هوشی ست که نوش شد

حیف است در قماری ببازم؛ که نه کرده ام

لیلی نیستم که هوش از سرت ربایم و قوزک پا ارزانی ات کنم

و چهار کتاب مهراب بستری که سفره حا تم است

هوشیار تر از آنم که لبی این جا لبی آنجا دام کنم

که پشت سر نگذاشتم 2500 سال کراهت

تا فردا یک دوباره در دوباره باشم

در برو بیایی که هستی فقط چشم هات در خانه نیست

نگاهی که هنوز در لنگرود متن است

خالده نیازی